تبليغاتX
سرای معرفت
سرای معرفت

گفتم: خدای من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی.

من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هرچه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد، عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود، که عزيز از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسيد.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی، آخر تو بنده من بودی، چاره ای نبود جز نزول درد، که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.

گفتم :پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی، همان بار اول شفايت می دادم.


گفتم :مهربانترين خدا، دوست دارمت ...

گفت: عزيز تر از هر چه هست، من دوست تر دارمت  ...




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم بهمن 1390 توسط طالب معرفت

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود، مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن.

درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي ‌ره آورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوی آني، همين‌جاست ...
 
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهدديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود ...

به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت...

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم، و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست ...

* اين داستان برداشتي است از فرمايش حضرت علي(ع)، "من عرف نفسه فقد عرف ربه" (آن کس که خود را شناخت، به تحقيق که خدا را شناخته است).




نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام دی 1390 توسط طالب معرفت

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ...

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

 

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 توسط طالب معرفت

 

من در ابتدا خداوند را یک ناظر، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم.


وقتی قدرت فهم من بیشتر شد، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند.


نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم، از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم، اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت، او بلد بود از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت: « تو فقط پا بزن ».


من نگران و مضطرب بودم پرسیدم: « مرا به کجا می بری ؟ »، او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم!


وقتی می گفتم: « میترسم »، او به عقب بر میگشت و دستانم را می گرفت و من آرام می شدم.


او مرا نزد مردمی میبرد و آنها نیاز مرا بصورت هدیه میدادند و این سفر ما، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم.


خدا گفت: هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است، بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم« دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است » و با این وجود بار ما در سفر سبک تر است.


من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم، فکر میکردم زندگی ام متلاشی می شود، اما خدا اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد و میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک پرواز کند.


و من دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم و ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم، او فقط لبخند میزند و می گوید: « پابزن »




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 توسط طالب معرفت

روزي سنگ تراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي كرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد مي شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو كرد مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدت ها فكر مي كرد كه از همه قدرتمند تر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر ازآنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بازرگان، مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي تر مي شدم.
در همان لحظه او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود همه مردم به او تعظيم مي كردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد.
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و ان طرف هل داد.
اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگ است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود. ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد مي شود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است.

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1390 توسط طالب معرفت



كلاس چهارم " دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است.

" دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب دربرنامه " بهبود و پيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم درامر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم
آن روز به كلاس " دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم وديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با " نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است

" من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."

من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم."


 
" من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد."
 
نصف ورقه را پر كرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد.
از جا بلند شدم وروي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم. همه كاغذها پر از " نمي توانم " ها بود.

كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كه
  او سخت مشغول نوشتن " نمي توانم " است.

" من نمي توانم مادر " جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد."
" من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند."

" من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند."

سردر نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كاربه كجا مي كشد.

شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي

  خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت:

- همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد.

بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند.

روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند،" دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند.

من پشت سرآنها راه افتادم. وسط راه، " دونا" رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند.

آنها مي خواستند " نمي توانم " هاي خود را دفن كنند!

كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند دراين كار شركت كنند. وقتي كه سه چهارمتري زمين را كندند، جعبه " نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختند.

سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از " نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همين طور!

دراين موقع " دونا" گفت:

-دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد.
 
شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و" دونا" سخنراني كرد:

- دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره " نمي توانم" را گرامي بداريم. او دراين دنياي خاكي با مازندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما " نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني " مي توانم"، " خواهم توانست" و " همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.
خداوند " نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين!

هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد.

آنها " نمي توانم " هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود.

ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم " نمي توانم" را برگزار كردند. " دونا " روي اعلاميه ترحيم نوشت:

" نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980"

و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هروقت شاگردي مي گفت: " نمي توانم"، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه " نمي توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.

با اينكه سالها قبل من معلم " دونا" و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتم.
حالا سالها ازآن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه " نمي توانم" به ياد اعلاميه فوت " نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم.


 

ختم کلام:خواستن توانستن است

با واژه نمی توانم خودمان را گول  نزنیم...

 

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1390 توسط طالب معرفت

دوست دارم به پیكرهای عریان ، به جسم های رنگ باخته    به خون های جاری شده،   به اعضای قطعه قطعه شده   و   به سرهای برافراشته   شده سلام كنم

 دوست دارم چون مولایم مهدی به جای اشك خون گریه كنم و از شدت   اندوه و مصیبت آن بمیرم.

خداوندا  به حق دست‌های   بریده  شده‌ی علمدار  كربلا   به حق مشك تكه پاره شده‌ی سقای كربلا  به حق بدن تیر  باران شده‌ی وفادار كربلا به حق گریه‌ها و ناله‌های سردار كربلا

تنها یادگار شهید كربلا را برسان

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه نهم دی 1390 توسط طالب معرفت
   شعر


تقدیم به آنانی که سرگردان در پی عشق مطلق اند...

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخنها نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون
شمع خود سوزی چو من در میان انجمن گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد
یک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم
عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم
تا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارم
من پریشان حال و دل خوش با همین دنیای خویشم
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخنها نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون


                                                                            معینی کرمانشاهی




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم دی 1390 توسط طالب معرفت

حرثمه می گوید:

چون از جنگ صفین همراه علی (ع) برگشتیم آن حضرت وارد کربلا شد. در آن سرزمین نماز خواند و آنگاه مشتی از خاک کربلا برداشت و آن را بویید و سپس فرمود:

آه! ای خاک! حقا که از تو مردمانی برانگیخته شوند که بدون حساب داخل بهشت گردند.

وقتی حرثمه به نزد همسرش که از شیعیان علی (ع) بود بازگشت ماجرایی که در کربلا پیش آمده بود برای وی نقل کرد و با تعجب پرسید: این قضیه را علی (ع) از کجا و چگونه می داند؟

حرثمه می گوید: مدتی از ماجرا گذشت آن روز که عبیدالله بن زیاد لشکر به جنگ امام حسین (ع) فرستاد من هم در آن لشکر بودم.

هنگامی که به سرزمین کربلا رسیدم ناگهان همان مکانی را که علی (ع) در آنجا نماز خواند و از خاک آن برداشت و بویید دیده و شناختم و سخنان علی (ع) به یادم افتاد لذا از آمدنم پشیمان شده اسب خود را سوار شدم و به محضر امام حسین (ع) رسیدم و بر آن حضرت سلام کردم و آنچه را که در آن محل از پدرش علی (ع) شنیده بودم برایش نقل کردم.

امام حسین (ع) فرمود:

آیا به کمک ما آمده ای یا به جنگ ما؟

گفتم ! ای فرزند رسول خدا من به یاری شما آمده ام نه به جنگ شما اما زن و بچه ام را گذارده ام و از جانب ابن زیاد برایشان بیمناکم. حسین (ع) این سخن را که شنید فرمود:

حال که چنین است از این سرزمین بگریز که قتلگاه ما را نبینی و صدای ما را نشنوی.به خدا سوگند! هر کس امروز صدای مظلومیت ما را بشنود و به یاری ما نشتابد داخل آتش جهنم خواهد شد.

گزیده ای از داستان های بحارالانوار




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم دی 1390 توسط طالب معرفت

وهب پسر عبدالله روز عاشورا همراه مادر و همسرش در میان لشکر امام حسین علیه السلام بود. روز عاشورا مادرش به او گفت: فرزند عزیزم! به یاری فرزند رسول خدا قیام کن.

وهب در پاسخ گفت: اطاعت می کنم. و کوتاهی نخواهم کرد. سپس به سوی میدان حرکت کرد.

 در میدان جنگ پس از آنکه رجز خواند و خود را معرفی نمود به دشمن حمله کرد و سخت جنگید بعد از آنکه عده ای را کشت به جانب همسر و مادرش برگشت. در مقابل مادر ایستاد و گفت:

ای مادر! اکنون از من راضی شدی؟

مادرش گفت: من از تو راضی نمی شوم مگر آینکه در پیش روی امام حسین علیه السلام کشته شوی.

همسر وهب گفت: تو را به خدا سوگند! که مرا در مصیبت خود داغدار منما.

مادر وهب گفت:  فرزندم! گوش به سخن این زن مده. به سوی میدان حرکت کن و در پیش روی فرزند  پیغمبر (ص) بجنگ تا شهید شوی تا فردای قیامت برای تو شفاعت نماید.

وهب به میدان کارزار برگشت و رجز می خواند که مطلع آن چنین است:

( انی زعیم لک ام وهب بالطعن فیهم تاره و الضرب...).

۱- ای مادر وهب! من گاهی با نیزه و گاهی با شمشیر زدن در میان اینها تو را نگهداری می کنم.

۲- ضربت جوانی که به پروردگارش ایمان آورده است تا اینکه تلخی جنگ را به این گروه ستمگر بچشاند.

۳- من مردی هستم قدرتمند و شمشیر زن و در هنگام بلا سست و ناتوان نخواهد شد خدای دانا برایم کافی است.

و با تمام قدرت می جنگید تا اینکه نوزده نفر سوار و بیست نفر پیاده از لشکر دشمن را به قتل رساند. سپس دستهایش قطع شد در این وقت همسرش عمود خیمه را گرفت و به سوی وهب شتافت در حالی که می گفت: ای وهب! پدر و مادرم فدای تو باد. تا می توانی در راه پاکان و خاندان پیامبر بجنگ.

وهب خواست که همسرش را به سرا پرده زنان باز گرداند. همسرش دامن وهب را گرفت و گفت:

من هرگز باز نمی گردم تا اینکه با تو کشته شوم.

امام حسین (ع) که این منظره را مشاهده کرد به آن زن فرمود:

خداوند جزای خیر به شما دهد و تو را رحمت کند به سوی زنان برگرد . زن برگشت . سپس وهب به جنگ ادامه داد تا شهید شد.- رحمه الله علیه - همسر وهب پس از شهادت او بی تابانه به میدان دوید و خونهای صورت وهب را پاک می کرد که چشم شمر به آن بانوی باوفا افتاد و به غلام خود دستور داد تا با عمودی که در دست داشت بر او زد و شهیدش نمود. این اولین بانویی بود که در لشکر امام حسین (ع) روز عاشورا شهید شد.

گزیده ای از داستانهای بحارالانوار




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 توسط طالب معرفت

هنگامی که پیامبر (ص) شهادت حسین (ع) و سایر مصیبت های او را به دختر خود خبر داد فاطمه (س) سخت گریه کرد و عرض کرد:

پدر جان! این گرفتاری چه زمانی رخ می دهد؟

رسول خدا فرمود:

زمانی که من و تو علی در دنیا نباشیم.

آن گاه گریه فاطمه شدید تر شد عرض کرد:

چه کسی بر حسینم گریه می کند؟ و به عزاداری او قیام می نماید؟

پیامبر فرمود:

فاطمه! زنان امتم بر زنان اهل بیتم و مردان بر مردان گریه می کنند و در هر سال عزاداری او را تجدید می کنند روز قیامت که فرا رسد تو برای زنان شفاعت می کنی  و من برای مردان و هرکه بر گرفتاری حسین گریه کند دست اورا می گیریم  و داخل بهشت می کنیم فاطمه جان! تمام دیده ها روز قیامت گریان است مگر بر چشمی که بر مصیبت حسین گریه کند! آن چشم برای رسیدن به نعمت های بهشت خندان است!

گزیده ای از داستان های بحارالانوار




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 توسط طالب معرفت

جمعه يعني شوق،يعني انتظار        جمـعــه يعنـي طاق ابروي نـگار

جــمـعه يـعنـي غـروب غصه دار        جمعه يعني مهدي چشم انتظار

جمـعه هــا بر ما دعا دارد حبيب        در قــنــوتش ياد ما دارد حبـيــب

كـاش روزي بـه دست دلـبـــــرم        ســـايه پـرچم بيفــتـد بــر سرم

اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب الزمان


گـــر چــه پیـمان را شکستم بر سـر پیمانه ام          بـا همـــه بد عــهدی ام آن عـاشق دیوانـه ام

گـــر بــه ظاهــر دورم از درگــاه تو ای نازنیـــن          بـاز هــــم مشــتاق روی دلـــکش جـانـانــه ام

از در مـــیخانه ات ای شـــاهد خـــوبان مـــران          با هـــمه عصیان همان دردی کـش میخانه ام

پـــــرده بردار از رخ زیـــــبا که مشتاق تـــــوام           آن رخ زیـــــبـا ندیــــــده، والــــه و دیــــوانه ام

پادشـــــاه جــــودی و ما بـــنده درگـــاه تـــــو           منتـــــظر بـر درگهت ،زان بخشش شاهانه ام

در مـــــیان بحــر هجران غوطه ور گشتم ولی           باز هـــم در جستجوی گــوهـــــر دردانـــــه ام

همچون من هرگز نباشـد بردرت پیمان شکن            لیــک با الــــطاف غــیر از تو، شـها !بیگانه ام

چون که لطف توست تنها ضامن رســوایی ام           ور نـــه آن گــردم که افشـــان در دل ویرانه ام

انتـــظارت بیش از حــد شد، تحمل تا به کی؟           آفتـــابـا! بـــــهر دیـــــدار رخـــــت پروانـــــه ام

                              والــــــه و شــــیدا و مـستم لیک، محتاج توام

                             یک نــــظر بر من نــــــمـا، ای عارف فرزانه ام!




نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم آذر 1390 توسط طالب معرفت

حضرت امام سجاد علیه السلام فرمود:

زمین کربلا در روز رستاخیز، چون ستاره مرواریدى مى‏درخشد و ندا مى‏دهد که من زمین مقدس خدایم، زمین پاک و مبارکى که پیشواى شهیدان و سالار جوانان بهشت را در بر گرفته است.

ادب الطف ج ۱ ص ۲۳۶ به نقل از کامل الزیارات ص ۲۶۸




نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 توسط طالب معرفت

 
تا تو بودي خيمه ها آرام بود
 دشمنم در کربلا نا کام بود


تا تو بودي من پناهي داشتم
 با وجود تو سپاهي داشتم


تا تو بودي خيمه ها پاينده بود
 اصغر شش ماهه من زنده بود

تا توبودي خيمه ها غارت نشد
بعد تو کس حافظ يارت نشد

 
تا تو بودي چه ره ها نيلي نبود
 دستها آماده سيلي نبود

 
تا تو بودي دست زينب باز بود
بودنت بهر حرم اعجاز بود

 
تا که مشکت پاره و بي آب
دشمن بر کينه ات شاداب شد

            تا تو بودی...

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 توسط طالب معرفت

فدایی، حامی، ساعی، مواسی

فدایی

قمر بنی هاشم (ع) فدایی مولای خویش بود، هر آنچه داشت، حتی دو فرزند دلبند خویش را تقدیم امام زمانش 1و فدای دین کرد.لذا در زیارت ناحیه مقدسه از زبان امام هادی (ع) چنین می خوانیم:

اَلفادِی لَهُ؛ آنکه خود را فداکارانه فدای برادر نمود.2

امام زمان هم فدایی می خواهد. کسی را می خواهد که حاضر باشد، همه هستی اش را فدای او کند.

حامی

تندیس نهایت حمایت، باب الحوائج، قمر بنی هاشم (ع) است، حمایت او از امام زمانش بسیار روشن و نابناک در رجزهای او پیداست. لذا در زیارت روز عرفه عرضه می داریم:

فَنِعم الاخُ الصّابِرُ المُجاهِدُ المُحامِیُ النّاصِرُ3

شما برادری نیکو و با صبر و شکیبا بودی که مجاهده و حمایت و یاری و دفاع از برادرت نمودی

اکنون بیندیشیم، چند درصد از وقت و زندگی ما در راه حمایت از امام زمان (ع) صرف می شود

ساعی

نماد نهایت تلاش برای اهداف امام حسین (ع) دلاور نینوا حضرت ابوالفضل العباس (ع) است و رجزهای او گویای این حقیقت است که لحظه ای بی تفاوت، بهانه جو، فرار از میدان کار و عمل سپری نکرد. اگر دست در بدن ندارد، از حرکت نمی ایستد، لذا امام هادی (ع) در تعریف از مقام عباس می فرماید: اَلسّاعِی اِلَیهِ بِمائِه4؛ آنکه تلاش بسیار برای آب رسانی به سوی لب تشنگان نمود.

اگر آن روز، خواست امام حسین (ع) رساندن آب به خیام بود عباس (ع) تلاش وافری نمود. امروز خواست امام زمان رساندن معارف ناب اسلامی و حقایق مهدوی به تشنگان عالم است. لذا چگونه باید تلاش نمود؟

مواسی

مواسی از مواسات به معنای کمک، یاری و همدردی است. و در اصل به معنی بریدن می آید. در نتیجه به معنی شدت دلبستگی و همبستگی است قمر بنی هاشم (ع) از همه دنیا بریده، و پیوند با برادرش و امام زمانش سالار شهیدان (ع) داشت و عارفانه و عاشقانه در خدمت مولایش بود. لذا امام هادی (ع) این گونه سلام می فرستد:

اَلسَّلامُ عَلی اَبِی الفَضلِ العَباّسِ بنِ اَمِیرِ المُومِنینَ، اَلمُواسِی اَخاهُ بِنَفسِهِ؛

سلام بر ابوالفضل العباس پسر امیر المومنان، آنکه با کمال مواسات، جانش را نثار برادرش حسین (ع) کرد.

و در زیارت روز عرفه عرضه می داریم:

فَنِعمَ الاَخ ُالمُواسی؛ نیکو برادری در فداکاری بودی.

و در زیارت عید فطر و عید قربان عرضه می داریم:

اَلسَّلامُ عَلَیکَ ایّها العَبدُ الصّالحُ وَ الصّدّیقُ المُواسی اَشهَدُ...و اسیت بنفسک؛

درود بر شما، ای بنده شایسته و صادق فداکار، شهادت می دهم که شما با تمام وجودت فرزند رسول خدا (ص) را همدردی نمودی.

و چه زیبا سروده است:

و من واساه ُلاُ یثنیه شَیءٌ *** وَ جادَلَهُ عَلی عَطَشِ بِماء

با حسین (ع) مواسات نمود و هیچ چیزی او را از مواسات با برادر منصرف نکرد و در حال شدت تشنگی به آب رسید ولی آبی ننوشید.

1- علامه سید محسن امین دو پسر حضرت ابوالفضل علیه السلام (محمد، عبدالله) را در شمارشهیدان کربلا ذکر کرده است. اعیان الشیعه، ج1، ص 610 و محدث کبیر، ابن شهر آشوب، یک پسر حضرت عباس علیه السلام (محمد) را جزء شهدای کربلا شمرده است. مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 112، نقل از پرچمدار نینوا، ص 77.

2- اقبال الاعمال، ج 3، ص 74؛ بحارالانوار، ج 45، ص 66.

3- مفاتیح الجنان، زیارت حضرت عباس علیه السلام در روز عرفه.

4- اقبال الاعمال، ج 3، ص 74؛ بحارالانوار، ج 45، ص 66.

5- اللعوف، سید ابن طاووس، ص 168.

نشریه امان، شماره دوازدهم، مطلب محمدرضا فوادیان، صص28-27.

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 توسط طالب معرفت
'
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.